close
تبلیغات در اینترنت
ولایتعهدی ، امام ، رضا ، دیدگاه ، شهید ، مطهری

ولایتعهدی ، امام ، رضا ، دیدگاه ، شهید ، مطهری

منظره ای زیبا از سواحل بنگلادش منظره ای زیبا از سواحل کولالام پور منظره ای زیبا از سواحل بنگلادش

وب سایت روستای استخرسر
فقط حیدر امیرالمومنین است
خوش آمـــدید

ولايتعهدي امام رضا (ع) از ديدگاه شهيد مطهري

ولايتعهدي امام رضا (ع) از ديدگاه شهيد مطهري


 

مسئله ولايتعهدي امام رضا(ع) محل چالش بسياري از محققان و پژوهشگران ديني است. تا حدي که براي بعضي اين شبهه به وجود آمده که قبول ولايتعهدي از جانب امام رضا برخلاف سنت ائمه پيشين درباره پذيرش خلافت جائر بوده است. اما تاريخ ثابت کرده است که مامون با تظاهر به تشيع- در صدد رفع مشکلاتي بود که از ناحيه علويون - از آغاز خلافت - بر سر راهش قرار گرفته بود او در اين مبارزه، گام به گام حرکت کرد و آخرين مرحله، تحميل «ولايتعهدي» به امام رضا عليه السلام بود.
با اين حال بر کسي پوشيده نيست که امام رضا عليه السلام ولايتعهدي را پذيرفت در حالي که مي دانست به قيمت جانش تمام خواهد شد، ولي اگر نمي پذيرفت علاوه بر جان خودش جان شيعيان نيز به خطر مي افتاد. در آن روزگار که تفکرات و فلسفه هاي الحادي و ضد ديني رواج کامل داشت، اگر امام اقدامي مي کرد که جانش را از دست مي داد؛ شيعيان به انحراف کشيده مي‌شدند. علاوه بر اين امام با قبول ولايتعهدي عملا از بني عباس اعتراف گرفت که علويين حق حکومت دارند بلکه از بني عباس هم برترند و غصب حق کسي، دليل حق نداشتن او نيست.
به گزارش پايگاه اينترنتي شهيد مطهري ،با تمام تفسيرهايي که از اين واقعه شده است، شهيد مطهري با ديدگاهي باز و موشکافانه مسئله ولايتعهدي امام رضا(ع) را در يکي از سخنراني هاي خود مطرح کرده و به دقت آن را مورد بررسي قرار داده است.

شهادت شيعه و سني بر مسئله ولايتعهدي :


شهيد مطهري در ابتدا با اشاره به اينکه جرجى زيدان در جلد چهارم تاريخ تمدن [در مورد خلافت امام رضا(ع)] يك مطلب را اعتراف مى‏كند كه بنى العباس سياست خود را مكتوم نگاه مى‏داشتند حتى از نزديكترين افراد خود و لهذا اسرار سياست اينها مكتوم مانده است، مي گويد: «مثلًا هنوز روشن نيست كه جريان ولايتعهد حضرت رضا براى چه بوده است؟ اين جريان از نظر دستگاه خلافت فوق العاده مخفى نگاه داشته شده است.»

استاد مطهري در ادامه با تأکيد بر اين که اسرار اين ماجرا آن‏طور كه بايد مخفى بماند، مخفى نمى‏ماند. مي گويد: «از نظر ما كه شيعه هستيم اسرار اين قضيه تا حدود زيادى روشن است. در اخبار و روايات ما- يعنى در نقلهاى تاريخى كه از طريق علماى شيعه رسيده است نه رواياتى كه بگوييم از ائمه نقل شده است- مثل آنچه كه شيخ مفيد در كتاب ارشاد نقل كرده و آنچه- از او بيشتر- شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا نقل كرده است، مخصوصاً در عيون اخبار الرضا نكات بسيار زيادى از مسأله ولايتعهد حضرت رضا هست، و من قبل از اين كه به اين تاريخهاى شيعى استناد كرده باشم، در درجه اول كتابى از مدارك اهل تسنن را مدرك قرار مى‏دهم و آن، كتاب مقاتل الطالبيّين ابوالفرج اصفهانى است.»

فرض هاي پيش رو در مورد پذيرش ولايتعهدي

شهيد مطهري با اشاره به اين فرض که مأمون هيچ گاه قصدش از واگذاري ولايتعهدي به امام رضا(ع) تعيين جانشين نبوده، فرض ديگري را مطرح مي کند و در ادامه مي گويد: «فرض ديگر- كه اين فرض خيلى بعيد نيست چون امثال شيخ مفيد و شيخ صدوق آن را قبول كرده‏اند- اين است كه مأمون در ابتداى امر صميميت داشت ولى بعد پشيمان شد. در تاريخ هست- همين ابوالفرج هم نقل مى‏كند، و شيخ صدوق مفصلترش را نقل مى‏كند، شيخ مفيد هم نقل مى‏كند- كه مأمون وقتى كه خودش اين پيشنهاد را كرد گفت: زمانى برادرم امين مرا احضار كرد (امين خليفه بود و مأمون با اينكه قسمتى از مُلك به او واگذار شده بود وليعهد هم بود) من نرفتم و بعد لشكرى فرستاد كه مرا دست بسته ببرند. از طرف ديگر در نواحى خراسان قيامهايى شده بود و من لشكر فرستادم، در آنجا شكست خوردند، در كجا چنين شد و شكست خورديم، و بعد ديدم روحيه سران سپاه من هم بسيار ضعيف است؛ براى من ديگر تقريباً جريان قطعى بود كه قدرت مقاومت با برادرم را ندارم و مرا خواهند گرفت، كَت بسته تحويل او خواهند داد و سرنوشت بسيار شومى خواهم داشت. روزى بين خود و خداى خود توبه كردم- به آن كسى كه با او صحبت مى‏كند اتاقى را نشان مى‏دهد و مى‏گويد- در همين اتاق دستور دادم كه آب آوردند، اولًا بدن خودم را شستشو دادم، تطهير كردم (نمى‏دانم كنايه از غسل كردن است يا همان شستشوى ظاهرى)، سپس دستور دادم لباسهاى پاكيزه سفيد آوردند و در همين جا آنچه از قرآن حفظ بودم خواندم و چهار ركعت نماز بجا آوردم و بين خود و خداى خود عهد كردم (نذر كردم) كه اگر خداوند مرا حفظ و نگهدارى كند و بر برادرم پيروز گرداند، خلافت را به كسانى بدهم كه حق آنهاست؛ و اين كار را با كمال خلوص قلب كردم. از آن به بعد احساس كردم كه گشايشى در كار من حاصل شد. بعد از آن در هيچ جبهه‏اى شكست نخوردم. در جبهه سيستان افرادى را فرستاده بودم، خبر پيروزى آنها آمد. بعد طاهربن الحسين را فرستادم براى برادرم، او هم پيروز شد، مرتب پيروزى و پيروزى، و من چون از خدا اين استجابت دعا را ديدم مى‏خواهم به نذرى كه كردم و به عهدى كه كردم وفا كنم.» 

 

 

 



و در ادامه تأکيد مي کند: «شيخ صدوق و ديگران قبول كرده‏اند، مى‏گويند قضيه همين است، انگيزه مأمون فقط همين عهد و نذرى بود كه در ابتدا با خدا كرده بود. اين يك احتمال.»

حيله گري هاي فصل بن سهل :


اما شهيد مطهري در پي تحقيقات خود به احتمال ديگري هم رسيده است. او در ادامه سخنراني اش مي گويد: «احتمال ديگر اين است كه اساساً مأمون در اين قضيه اختيارى نداشته، ابتكار از مأمون نبوده، ابتكار از فضل بن سهل ذوالرياستين وزير مأمون بوده است‏ كه آمد به مأمون گفت: پدران تو با آل على بد رفتار كردند، چنين كردند چنان كردند، حالا سزاوار است كه تو افضل آل على را كه امروز على بن موسى الرضا است بياورى و ولايتعهد را به او واگذار كنى، و مأمون قلباً حاضر نبود اما چون فضل اين را خواسته بود چاره‏اى نديد.»

شهيد مطهري در ادامه احتمال هاي ديگري را هم مطرح مي کند که از جمله آنها جلب نظر ايرانيان‏، فرونشاندن قيام هاى علويان‏ و خلع سلاح كردن حضرت رضا(ع) براي توقف انتقادهاي مکرر به دستگاه خلافت، است. 

با اين حال استاد مطهري مسلمات تاريخ را هم مورد واکاوي قرار داده و مي گويد: «يكى از مسلّمات تاريخ اين است كه آوردن حضرت رضا از مدينه به مرو، با مشورت امام و با جلب نظر قبلى امام نبوده است. يك نفر ننوشته كه قبلًا در مدينه مكاتبه يا مذاكره‏اى با امام شده بود كه شما را براى چه موضوعى مى‏خواهيم و بعد هم امام به خاطر همان دعوتى كه از او شده بود و براى همين موضوع معين حركت كرد و آمد. مأمون امام را احضار كرد بدون اينكه اصلًا موضوع روشن باشد. در مرو براى اولين بار موضوع را با امام در ميان گذاشت. نه تنها امام را، عده زيادى از آل ابى طالب را دستور داد از مدينه، تحت نظر و بدون اختيار خودشان حركت دادند [و به مرو] آوردند. حتى مسيرى كه براى حضرت رضا انتخاب كرد يك مسير مشخصى بود كه حضرت از مراكز شيعه نشين عبور نكند، زيرا از خودشان مى‏ترسيدند. دستور داد كه حضرت را از طريق كوفه نياورند، از طريق بصره و خوزستان و فارس بياورند به نيشابور. خط سير را مشخص كرده بود. كسانى هم كه مأمور اين كار بودند از افرادى بودند كه فوق العاده با حضرت رضا كينه و عداوت داشتند»

امتناع حضرت رضا(ع) و در نهايت پذيرش خلافت :


استاد در ادامه به موضوع امتناع حضرت رضا(ع) هم اشاره مي کند: « گذشته از اين مسأله كه اين موضوع در مدينه با حضرت در ميان گذاشته نشد، در مرو كه در ميان گذاشته شد حضرت شديداً ابا كرد. همين ابوالفرج در مقاتل الطالبيّين نوشته است كه مأمون، فضل بن سهل و حسن بن سهل را فرستاد نزد حضرت رضا و [ايندو موضوع را مطرح كردند.] حضرت امتناع كرد و قبول نمى‏كرد. آخرش گفتند: چه مى‏گويى؟! اين قضيه اختيارى نيست، ما مأموريت داريم كه اگر امتناع كنى همين جا گردنت را بزنيم. (علماى شيعه مكرر اين را نقل كرده‏اند.) بعد مى‏گويد: باز هم حضرت قبول نكرد. اينها رفتند نزد مأمون. بار ديگر خود مأمون با حضرت مذاكره كرد و باز تهديد به قتل كرد.»

شهيد مطهري يکي ديگر از مسلمات تاريخ را هم تشريح مي کند و مي گويد: «يكى ديگر از مسلّمات تاريخ اين است كه حضرت رضا شرط كرد و اين شرط را هم قبولاند كه من به اين شكل قبول مى‏كنم كه در هيچ كارى مداخله نكنم و مسؤوليت هيچ كارى را نپذيرم. درواقع مى‏خواست مسؤوليت كارهاى مأمون را نپذيرد و به قول امروزيها ژست مخالفت را و اينكه ما و اينها به هم نمى‏چسبيم و نمى‏توانيم همكارى كنيم حفظ كند و حفظ هم كرد.»

او با تاکيد بر اين که امام بعد از قبول ولايتعهدي مخالفت هاي مکرر خود را با مامون در رفتار و گفتار نشان مي دهد، مي گويد: «مسأله ديگر كه اين هم باز از مسلّمات تاريخ است، هم سنى‏ها نقل كرده‏اند و هم شيعه‏ها، هم ابوالفرج نقل مى‏كند و هم در كتابهاى ما نقل شده است، طرز رفتار حضرت است بعد از مسأله ولايتعهدى. مخصوصاً خطابه‏اى كه حضرت در مجلس مأمون در همان جلسه ولايتعهدى مى‏خواند عجيب جالب است. به نظر من حضرت با همين خطبه يك سطر و نيمى- كه همه آن را نقل كرده‏اند- وضع خودش را روشن كرد. خطبه‏اى مى‏خواند، در آن خطبه نه اسمى از مأمون مى‏برد و نه كوچكترين تشكرى از او مى‏كند. قاعده‏اش اين است كه اسمى از او ببرد و لااقل يك تشكرى بكند.»

اعتراض ها و پاسخ ها به مسئله ولايتعهدي :


شهيد مطهري در طي دو جلسه سخنراني خود فرضيه ها و مسائل را مورد تحليل قرار مي دهد و ناگفته هاي بسياري از تاريخ خلافت عباسيان بيان مي کند. اما در بخش مهمي از سخنراني خود به استدلال حضرت رضا(ع) اشاره مي کند که در پاسخ به انتقاد بعضي طرفداران بيان کرده است. شهيد مطهري در بخش ديگري از سخنراني اش مي گويد: «برخى به حضرت رضا اعتراض كردند كه چرا همين مقدار اسم تو آمد جزء اينها؟ 

فرمود: آيا پيغمبران شأنشان بالاتر است يا اوصياء پيغمبران؟ گفتند: پيغمبران. 

فرمود: يك پادشاه مشرك بدتر است يا يك پادشاه مسلمان فاسق؟ گفتند: پادشاه مشرك.

فرمود: آن كسى كه همكارى را با تقاضا بكند بالاتر است يا كسى كه به زور به او تحميل كنند؟ گفتند: آن كسى كه با تقاضا بكند. فرمود: يوسف صدّيق پيغمبر است، عزيز مصر كافر و مشرك بود، و يوسف خودش تقاضا كرد كه: اجْعَلْنى عَلى‏ خَزائِنِ الْارْضِ انّى حَفيظٌ عَليمٌ‏ (يوسف/ 55)؛ چون مى‏خواست پستى را اشغال كند كه از آن پست حسن استفاده كند. تازه عزيز مصر كافر بود، مأمون مسلمان فاسقى است؛ يوسف پيغمبر بود، من وصىّ پيغمبر هستم؛ او پيشنهاد كرد و مرا مجبور كردند. صرف اين قضيه كه نمى‏شود مورد ايراد واقع شود.» و در ادامه مي گويد: «حال، حضرت موسى بن جعفرى كه صفوان جمّال را كه صرفاً همكارى مى‏كند و وجودش فقط به نفع آنهاست شديد منع مى‏كند و مى‏فرمايد: چرا تو شترهايت را به هارون اجاره مى‏دهى، علىّ بن يقطين را كه محرمانه با او سَر و سرّى دارد و شيعه است و تشيع خودش را كتمان مى‏كند تشويق مى‏نمايد كه حتما در اين دستگاه باش، ولى كتمان كن و كسى نفهمد كه تو شيعه هستى؛ وضو را مطابق وضوى آنها بگير، نماز را مطابق نماز آنها بخوان؛ تشيع خودت را به اشدّ مراتب مخفى كن، اما در دستگاه آنها باش كه بتوانى كار بكنى.»

مسئلۀ قبول ولايت جائر:

 


استدلال شهيد مطهري در مورد اين روايت جالب است. او تصريح مي کند: «اين همان چيزى است كه همه منطقها اجازه مى‏دهد. هر آدم با مسلكى به افراد خودش اجازه مى‏دهد كه با حفظ مسلك خود و به شرط اينكه هدف، كار براى مسلك خود باشد نه براى طرف، [وارد دستگاه دشمن شوند] يعنى آن دستگاه را استخدام كنند براى هدف خودشان، نه دستگاه، آنها را استخدام كرده باشد براى هدف خود. شكلش فرق مى‏كند؛ يكى جزء دستگاه است، نيروى او صرف منافع دستگاه مى‏شود، و يكى جزءِ دستگاه است، نيروى دستگاه را در جهت مصالح و منافع آن هدف و ايده‏اى كه خودش دارد استخدام مى‏كند.»

و در ادامه مي گويد: «به نظر من اگر كسى بگويد اين مقدار هم نبايد باشد، اين يك تعصب و يك جمود بى جهت است. همه ائمه اين‏جور بودند كه از يك طرف، شديد همكارى با دستگاه خلفاى بنى اميه و بنى العباس را نهى مى‏كردند و هر كسى كه عذر مى‏آورد كه آقا بالاخره ما نكنيم كس ديگر مى‏كند، مى‏گفتند همه نكنند، اين كه عذر نشد، وقتى هيچ كس نكند كار آنها فلج مى‏شود؛ و از طرف ديگر افرادى را كه آنچنان مسلكى بودند كه وقتى در دستگاه خلفاى اموى يا عباسى بودند درواقع دستگاه را براى هدف خودشان استخدام مى‏كردند تشويق مى‏كردند چه تشويقى! مثل همين «علىّ بن يقطين» يا «اسماعيل بن بزيع»؛ و رواياتى كه ما در مدح و ستايش چنين كسانى داريم حيرت‏آور است، يعنى اينها را در رديف اولياء اللَّه درجه اول معرفى كرده‏اند. رواياتش را شيخ انصارى در مكاسب در مسأله «ولايت جائر» نقل كرده است.»مسئله ولايتعهدي امام رضا(ع) محل چالش بسياري از محققان و پژوهشگران ديني است. تا حدي که براي بعضي اين شبهه به وجود آمده که قبول ولايتعهدي از جانب امام رضا برخلاف سنت ائمه پيشين درباره پذيرش خلافت جائر بوده است. اما تاريخ ثابت کرده است که مامون با تظاهر به تشيع- در صدد رفع مشکلاتي بود که از ناحيه علويون - از آغاز خلافت - بر سر راهش قرار گرفته بود او در اين مبارزه، گام به گام حرکت کرد و آخرين مرحله، تحميل «ولايتعهدي» به امام رضا عليه السلام بود.

با اين حال بر کسي پوشيده نيست که امام رضا عليه السلام ولايتعهدي را پذيرفت در حالي که مي دانست به قيمت جانش تمام خواهد شد، ولي اگر نمي پذيرفت علاوه بر جان خودش جان شيعيان نيز به خطر مي افتاد. در آن روزگار که تفکرات و فلسفه هاي الحادي و ضد ديني رواج کامل داشت، اگر امام اقدامي مي کرد که جانش را از دست مي داد؛ شيعيان به انحراف کشيده مي‌شدند. علاوه بر اين امام با قبول ولايتعهدي عملا از بني عباس اعتراف گرفت که علويين حق حکومت دارند بلکه از بني عباس هم برترند و غصب حق کسي، دليل حق نداشتن او نيست.
به گزارش پايگاه اينترنتي شهيد مطهري ،با تمام تفسيرهايي که از اين واقعه شده است، شهيد مطهري با ديدگاهي باز و موشکافانه مسئله ولايتعهدي امام رضا(ع) را در يکي از سخنراني هاي خود مطرح کرده و به دقت آن را مورد بررسي قرار داده است.

شهادت شيعه و سني بر مسئله ولايتعهدي :


شهيد مطهري در ابتدا با اشاره به اينکه جرجى زيدان در جلد چهارم تاريخ تمدن [در مورد خلافت امام رضا(ع)] يك مطلب را اعتراف مى‏كند كه بنى العباس سياست خود را مكتوم نگاه مى‏داشتند حتى از نزديكترين افراد خود و لهذا اسرار سياست اينها مكتوم مانده است، مي گويد: «مثلًا هنوز روشن نيست كه جريان ولايتعهد حضرت رضا براى چه بوده است؟ اين جريان از نظر دستگاه خلافت فوق العاده مخفى نگاه داشته شده است.»

استاد مطهري در ادامه با تأکيد بر اين که اسرار اين ماجرا آن‏طور كه بايد مخفى بماند، مخفى نمى‏ماند. مي گويد: «از نظر ما كه شيعه هستيم اسرار اين قضيه تا حدود زيادى روشن است. در اخبار و روايات ما- يعنى در نقلهاى تاريخى كه از طريق علماى شيعه رسيده است نه رواياتى كه بگوييم از ائمه نقل شده است- مثل آنچه كه شيخ مفيد در كتاب ارشاد نقل كرده و آنچه- از او بيشتر- شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا نقل كرده است، مخصوصاً در عيون اخبار الرضا نكات بسيار زيادى از مسأله ولايتعهد حضرت رضا هست، و من قبل از اين كه به اين تاريخهاى شيعى استناد كرده باشم، در درجه اول كتابى از مدارك اهل تسنن را مدرك قرار مى‏دهم و آن، كتاب مقاتل الطالبيّين ابوالفرج اصفهانى است.»

فرض هاي پيش رو در مورد پذيرش ولايتعهدي:


شهيد مطهري با اشاره به اين فرض که مأمون هيچ گاه قصدش از واگذاري ولايتعهدي به امام رضا(ع) تعيين جانشين نبوده، فرض ديگري را مطرح مي کند و در ادامه مي گويد: «فرض ديگر- كه اين فرض خيلى بعيد نيست چون امثال شيخ مفيد و شيخ صدوق آن را قبول كرده‏اند- اين است كه مأمون در ابتداى امر صميميت داشت ولى بعد پشيمان شد. در تاريخ هست- همين ابوالفرج هم نقل مى‏كند، و شيخ صدوق مفصلترش را نقل مى‏كند، شيخ مفيد هم نقل مى‏كند- كه مأمون وقتى كه خودش اين پيشنهاد را كرد گفت: زمانى برادرم امين مرا احضار كرد (امين خليفه بود و مأمون با اينكه قسمتى از مُلك به او واگذار شده بود وليعهد هم بود) من نرفتم و بعد لشكرى فرستاد كه مرا دست بسته ببرند. از طرف ديگر در نواحى خراسان قيامهايى شده بود و من لشكر فرستادم، در آنجا شكست خوردند، در كجا چنين شد و شكست خورديم، و بعد ديدم روحيه سران سپاه من هم بسيار ضعيف است؛ براى من ديگر تقريباً جريان قطعى بود كه قدرت مقاومت با برادرم را ندارم و مرا خواهند گرفت، كَت بسته تحويل او خواهند داد و سرنوشت بسيار شومى خواهم داشت. روزى بين خود و خداى خود توبه كردم- به آن كسى كه با او صحبت مى‏كند اتاقى را نشان مى‏دهد و مى‏گويد- در همين اتاق دستور دادم كه آب آوردند، اولًا بدن خودم را شستشو دادم، تطهير كردم (نمى‏دانم كنايه از غسل كردن است يا همان شستشوى ظاهرى)، سپس دستور دادم لباسهاى پاكيزه سفيد آوردند و در همين جا آنچه از قرآن حفظ بودم خواندم و چهار ركعت نماز بجا آوردم و بين خود و خداى خود عهد كردم (نذر كردم) كه اگر خداوند مرا حفظ و نگهدارى كند و بر برادرم پيروز گرداند، خلافت را به كسانى بدهم كه حق آنهاست؛ و اين كار را با كمال خلوص قلب كردم. از آن به بعد احساس كردم كه گشايشى در كار من حاصل شد. بعد از آن در هيچ جبهه‏اى شكست نخوردم. در جبهه سيستان افرادى را فرستاده بودم، خبر پيروزى آنها آمد. بعد طاهربن الحسين را فرستادم براى برادرم، او هم پيروز شد، مرتب پيروزى و پيروزى، و من چون از خدا اين استجابت دعا را ديدم مى‏خواهم به نذرى كه كردم و به عهدى كه كردم وفا كنم.» 

و در ادامه تأکيد مي کند: «شيخ صدوق و ديگران قبول كرده‏اند، مى‏گويند قضيه همين است، انگيزه مأمون فقط همين عهد و نذرى بود كه در ابتدا با خدا كرده بود. اين يك احتمال.»

حيله گري هاي فصل بن سهل :


اما شهيد مطهري در پي تحقيقات خود به احتمال ديگري هم رسيده است. او در ادامه سخنراني اش مي گويد: «احتمال ديگر اين است كه اساساً مأمون در اين قضيه اختيارى نداشته، ابتكار از مأمون نبوده، ابتكار از فضل بن سهل ذوالرياستين وزير مأمون بوده است‏ كه آمد به مأمون گفت: پدران تو با آل على بد رفتار كردند، چنين كردند چنان كردند، حالا سزاوار است كه تو افضل آل على را كه امروز على بن موسى الرضا است بياورى و ولايتعهد را به او واگذار كنى، و مأمون قلباً حاضر نبود اما چون فضل اين را خواسته بود چاره‏اى نديد.»

شهيد مطهري در ادامه احتمال هاي ديگري را هم مطرح مي کند که از جمله آنها جلب نظر ايرانيان‏، فرونشاندن قيام هاى علويان‏ و خلع سلاح كردن حضرت رضا(ع) براي توقف انتقادهاي مکرر به دستگاه خلافت، است. 

با اين حال استاد مطهري مسلمات تاريخ را هم مورد واکاوي قرار داده و مي گويد: «يكى از مسلّمات تاريخ اين است كه آوردن حضرت رضا از مدينه به مرو، با مشورت امام و با جلب نظر قبلى امام نبوده است. يك نفر ننوشته كه قبلًا در مدينه مكاتبه يا مذاكره‏اى با امام شده بود كه شما را براى چه موضوعى مى‏خواهيم و بعد هم امام به خاطر همان دعوتى كه از او شده بود و براى همين موضوع معين حركت كرد و آمد. مأمون امام را احضار كرد بدون اينكه اصلًا موضوع روشن باشد. در مرو براى اولين بار موضوع را با امام در ميان گذاشت. نه تنها امام را، عده زيادى از آل ابى طالب را دستور داد از مدينه، تحت نظر و بدون اختيار خودشان حركت دادند [و به مرو] آوردند. حتى مسيرى كه براى حضرت رضا انتخاب كرد يك مسير مشخصى بود كه حضرت از مراكز شيعه نشين عبور نكند، زيرا از خودشان مى‏ترسيدند. دستور داد كه حضرت را از طريق كوفه نياورند، از طريق بصره و خوزستان و فارس بياورند به نيشابور. خط سير را مشخص كرده بود. كسانى هم كه مأمور اين كار بودند از افرادى بودند كه فوق العاده با حضرت رضا كينه و عداوت داشتند»

امتناع حضرت رضا(ع) و در نهايت پذيرش خلافت
استاد در ادامه به موضوع امتناع حضرت رضا(ع) هم اشاره مي کند: « گذشته از اين مسأله كه اين موضوع در مدينه با حضرت در ميان گذاشته نشد، در مرو كه در ميان گذاشته شد حضرت شديداً ابا كرد. همين ابوالفرج در مقاتل الطالبيّين نوشته است كه مأمون، فضل بن سهل و حسن بن سهل را فرستاد نزد حضرت رضا و [ايندو موضوع را مطرح كردند.] حضرت امتناع كرد و قبول نمى‏كرد. آخرش گفتند: چه مى‏گويى؟! اين قضيه اختيارى نيست، ما مأموريت داريم كه اگر امتناع كنى همين جا گردنت را بزنيم. (علماى شيعه مكرر اين را نقل كرده‏اند.) بعد مى‏گويد: باز هم حضرت قبول نكرد. اينها رفتند نزد مأمون. بار ديگر خود مأمون با حضرت مذاكره كرد و باز تهديد به قتل كرد.»

شهيد مطهري يکي ديگر از مسلمات تاريخ را هم تشريح مي کند و مي گويد: «يكى ديگر از مسلّمات تاريخ اين است كه حضرت رضا شرط كرد و اين شرط را هم قبولاند كه من به اين شكل قبول مى‏كنم كه در هيچ كارى مداخله نكنم و مسؤوليت هيچ كارى را نپذيرم. درواقع مى‏خواست مسؤوليت كارهاى مأمون را نپذيرد و به قول امروزيها ژست مخالفت را و اينكه ما و اينها به هم نمى‏چسبيم و نمى‏توانيم همكارى كنيم حفظ كند و حفظ هم كرد.»

او با تاکيد بر اين که امام بعد از قبول ولايتعهدي مخالفت هاي مکرر خود را با مامون در رفتار و گفتار نشان مي دهد، مي گويد: «مسأله ديگر كه اين هم باز از مسلّمات تاريخ است، هم سنى‏ها نقل كرده‏اند و هم شيعه‏ها، هم ابوالفرج نقل مى‏كند و هم در كتابهاى ما نقل شده است، طرز رفتار حضرت است بعد از مسأله ولايتعهدى. مخصوصاً خطابه‏اى كه حضرت در مجلس مأمون در همان جلسه ولايتعهدى مى‏خواند عجيب جالب است. به نظر من حضرت با همين خطبه يك سطر و نيمى- كه همه آن را نقل كرده‏اند- وضع خودش را روشن كرد. خطبه‏اى مى‏خواند، در آن خطبه نه اسمى از مأمون مى‏برد و نه كوچكترين تشكرى از او مى‏كند. قاعده‏اش اين است كه اسمى از او ببرد و لااقل يك تشكرى بكند.»

اعتراض ها و پاسخ ها به مسئله ولايتعهدي :


شهيد مطهري در طي دو جلسه سخنراني خود فرضيه ها و مسائل را مورد تحليل قرار مي دهد و ناگفته هاي بسياري از تاريخ خلافت عباسيان بيان مي کند. اما در بخش مهمي از سخنراني خود به استدلال حضرت رضا(ع) اشاره مي کند که در پاسخ به انتقاد بعضي طرفداران بيان کرده است. شهيد مطهري در بخش ديگري از سخنراني اش مي گويد: «برخى به حضرت رضا اعتراض كردند كه چرا همين مقدار اسم تو آمد جزء اينها؟ 

فرمود: آيا پيغمبران شأنشان بالاتر است يا اوصياء پيغمبران؟ گفتند: پيغمبران. 

فرمود: يك پادشاه مشرك بدتر است يا يك پادشاه مسلمان فاسق؟ گفتند: پادشاه مشرك.

فرمود: آن كسى كه همكارى را با تقاضا بكند بالاتر است يا كسى كه به زور به او تحميل كنند؟ گفتند: آن كسى كه با تقاضا بكند. فرمود: يوسف صدّيق پيغمبر است، عزيز مصر كافر و مشرك بود، و يوسف خودش تقاضا كرد كه: اجْعَلْنى عَلى‏ خَزائِنِ الْارْضِ انّى حَفيظٌ عَليمٌ‏ (يوسف/ 55)؛ چون مى‏خواست پستى را اشغال كند كه از آن پست حسن استفاده كند. تازه عزيز مصر كافر بود، مأمون مسلمان فاسقى است؛ يوسف پيغمبر بود، من وصىّ پيغمبر هستم؛ او پيشنهاد كرد و مرا مجبور كردند. صرف اين قضيه كه نمى‏شود مورد ايراد واقع شود.» و در ادامه مي گويد: «حال، حضرت موسى بن جعفرى كه صفوان جمّال را كه صرفاً همكارى مى‏كند و وجودش فقط به نفع آنهاست شديد منع مى‏كند و مى‏فرمايد: چرا تو شترهايت را به هارون اجاره مى‏دهى، علىّ بن يقطين را كه محرمانه با او سَر و سرّى دارد و شيعه است و تشيع خودش را كتمان مى‏كند تشويق مى‏نمايد كه حتما در اين دستگاه باش، ولى كتمان كن و كسى نفهمد كه تو شيعه هستى؛ وضو را مطابق وضوى آنها بگير، نماز را مطابق نماز آنها بخوان؛ تشيع خودت را به اشدّ مراتب مخفى كن، اما در دستگاه آنها باش كه بتوانى كار بكنى.»

مسئلۀ قبول ولايت جائر:


استدلال شهيد مطهري در مورد اين روايت جالب است. او تصريح مي کند: «اين همان چيزى است كه همه منطقها اجازه مى‏دهد. هر آدم با مسلكى به افراد خودش اجازه مى‏دهد كه با حفظ مسلك خود و به شرط اينكه هدف، كار براى مسلك خود باشد نه براى طرف، [وارد دستگاه دشمن شوند] يعنى آن دستگاه را استخدام كنند براى هدف خودشان، نه دستگاه، آنها را استخدام كرده باشد براى هدف خود. شكلش فرق مى‏كند؛ يكى جزء دستگاه است، نيروى او صرف منافع دستگاه مى‏شود، و يكى جزءِ دستگاه است، نيروى دستگاه را در جهت مصالح و منافع آن هدف و ايده‏اى كه خودش دارد استخدام مى‏كند.»

و در ادامه مي گويد: «به نظر من اگر كسى بگويد اين مقدار هم نبايد باشد، اين يك تعصب و يك جمود بى جهت است. همه ائمه اين‏جور بودند كه از يك طرف، شديد همكارى با دستگاه خلفاى بنى اميه و بنى العباس را نهى مى‏كردند و هر كسى كه عذر مى‏آورد كه آقا بالاخره ما نكنيم كس ديگر مى‏كند، مى‏گفتند همه نكنند، اين كه عذر نشد، وقتى هيچ كس نكند كار آنها فلج مى‏شود؛ و از طرف ديگر افرادى را كه آنچنان مسلكى بودند كه وقتى در دستگاه خلفاى اموى يا عباسى بودند درواقع دستگاه را براى هدف خودشان استخدام مى‏كردند تشويق مى‏كردند چه تشويقى! مثل همين «علىّ بن يقطين» يا «اسماعيل بن بزيع»؛ و رواياتى كه ما در مدح و ستايش چنين كسانى داريم حيرت‏آور است، يعنى اينها را در رديف اولياء اللَّه درجه اول معرفى كرده‏اند. رواياتش را شيخ انصارى در مكاسب در مسأله «ولايت جائر» نقل كرده است.»


نویسنده: مهدی | تاریخ : سه شنبه 02 مهر 1392 بازدید : 11
ادامه مطلب

ابزار هدایت به بالای صفحه

فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر